.
می روی پشت سرت آب می ریزم...
--------------------------------------
و من تنها ...
و تو تنها ...
و ما تنهای تنها ...
دلم پر می کشد سوی تو اما !!!
-----------------------------------
تو در من به خواب رفته ای !
بگو چگونه بیدارت کنم ؟
تا بدانی
نیمه ی دیگر من کودکی ست بازیگوش
که تا صبح
در من بیدار است ...
----------------------
تو در من به خواب رفته ای !
و من آشفته ام ...بیدارم
با دردهایی که
درنیمه های شب
درجان نحیف من
به فریاد نشسته اند
و من به تماشا ...
-------------------
بهار می شود !
پائیز واژگانم
در ساعت فرهاد...
بودنت را فریاد بزن
لیلای دور دست
شیرین کوه و دشت
برقصان
درموسم بادهای شمالی
گیسوانت را ...
در عطر بهار نارنج ها
معطر کن کوه را
در ( خیالی خیس )
بی هیچ بیستونی
در ساعت فرهاد ...
---------------------
در این شب خاموش که جان خسته را به دست گرفته ام
تا تصویری تازه را در جریان رگ هایم احساس کنم .
تو چشم می بندی و دلت را پرواز می دهی
تا زندگی را به رنگ سبز بیفشانی...
قاصدک های پیر در قاب های کهنه به بازی نشسته اند
تا در تو لحظه ی بیداری را جشن بگیرند
و اندوه سال های کودکی ام را در آتشی عمیق بسوزانند .
من آمیخته می شوم
با نگاه تو در فصلی عظیم ...
--------------------------------
.